پدری و مادری مستلزم تائید مطلق زندگی بشر است. پدر بودن من نسبت به یک بچه در حکم این است که به دنیا اعلام می کنم من به دنیا آمده ام مزه ی زندگی را چشیده ام و آنقدر به نظرم خوب آمد که تولید مثل را وظیفه ی خود می دانم...
و البته باید فکر این را هم بکنم که بچه ام را وارد چگونه دنیایی می کنم.به یک چشم به هم زدن به مدرسه خواهد رفت و در آنجا کله اش پر از دروغ های محض و چرندیاتی خواهد شد که در تمام عمر سعی کردم با آنها مبارزه کنم .آن وقت آیا باید ناظر تبدیل تدریجی فرزندم به یک ابله همرنگ جماعت باشم؟ یا باید میراث عقلی خودم را به او بدهم فقط برای اینکه ناظر سرخوردگی روزافزونش با همان تضادهای قدیمی باشم؟

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر