کل نماهای صفحه

۱۳۹۰ تیر ۱۶, پنجشنبه

بی گاهان
به غربت
به زمانی که خود در نرسیده بودم ـ

چنین زاده شدم در بیشه ی جانوران و سنگ ،
و قلبم
در خلأ
تپیدن آغاز کرد .

*

گهواره ی تکرار را ترک گفتم
در سرزمینی بی پرنده و بی بهار .

نخستین سفرم باز آمدن بود از چشم انداز های
امید فرسای ماسه و خار ،
بی آنکه با نخستین قدم های نا آزموده ی نو پاییِ
خویش به راهی دور رفته باشم .

نخستین سفرم
باز آمدن بود .

*

دوردست
امیدی نمی آموخت .
لرزان
     بر پاهای نو راه
رو در افق سوزان ایستادم .
دریافتم که بشارتی نیست
چرا که سرابی در میانه بود .

*

دوردست امیدی نمی آموخت .
دانستم که بشارتی نیست :
این بی کرانه
زندانی چنان عظیم بود
                           که روح
از شرمِ ناتوانی
در اشک
        پنهان می شد .

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر